برای خودش هدیه میخره که آشتی کنه .
تصادف کرد و به راه ابدی رفت .
کلاهش اورا به جرم کلاهبرداری زندانی کرد.
نیست ونقطه ای هم بالا سر (د)سنگینی میکنه .
وقتی میزنی زمین چقدر هوا میره !
کنار هرغذایی براحتی جا میکنه .
اما روشنائی برایش نداره.
زیادپخته بشی و الا ویتامینهات از بین میرن .
درمـاتـم دل به ســوگــواری چه کنی
ماتـم زحضـور تـو بـود بـردلـم ای غـم
ویرانه شده دل،ویرانه نشینی چه کنی
اولین حقوق
صاحب بوتیک: ممد آقا حرف نداره خیلی بهت میاد رنگ ساله، تازه این ژاکت توبازار هم نیست ، مبارکه بذار تنت باشه درش نیار !
ممد آقا همینطور که به صحبتهایش گوش میکرد تو آئینه خودش را با ژاکت ورانداز کرد وگفت: خب چقدر تقدیم کنم؟
صاحب مغازه : قابل شمارا نداره ما صد میفروشیم شما هشتاد بدید کافیه،
ممد آقا از اولین حقوق دریافتی اش که تازه به جیب زده بود یه برگ صد هزاری میده ودرحالیکه بیست تومان باقی را دریافت کرد درجیبش گذاشت واز مغازه بیرون اومد ، هنوز چند قدمی نرفته بود که آقا تقی باموتور جلو پایش ترمز میکنه میگه:
به به خیلی شیکه مبارک باشه راستی دارم میرم آغل مشهدی رضا سری به احمد بزنم اگر کاری نداری میتونیم باهم بریم.
ممد آقا: اتفاقا منم میخوام برای دعوت فرداشب دوستان گوسفند بگیرم اگر میشه باهم بیاریم .
بالاخره ممد آقا سوار برترک آقا تقی راهی آغل گوسفندان میشوند ، هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و نم نم باران بود که می بارید همینکه رسیدند ازمشتی گوسفند راتحویل میگیرند ممد آقا گوسفند را بغل کرده سوار برترک آقا تقی بسمت خانه راه میافتند ، وقتی به خانه رسیدند زیرنورچراغ تازه ممد آقا متوجه میشه که چه دسته گلی به آب داده ، تن گوسفند آغشته به پهن بوده تو نم باران لایه ای ازپهن روی ژاکتش را پوشانده ،چون ذوق بتن داشتنش را داشته فوراازتن درآورد وشست وروی بخاری گازی گذاشت که سریعتر خشک شوداما از هول ممد آقا و شانس نداشته اش وقتی متوجه میشود که قسمتی از ژاکت سوخت وبه کل غیر قابل استفاده شد .
چون تخم نمیگذارند .
برای فراراز بیکاری به محافظه کاری پرداخته .
روزگاری پی دل رقص کنان گردیدم
عشق خود را بهر دلی سنجیدم
چون بهاران دل وجان زنده وشاد
سرخوش ومست روان همچون باد
تا که امد خزان و دل من پرپر شد
ای همه رنگ هستی
خزان شور و مستی
تا کی زشوق رنگت
با نازو، خود پرستی
دیده گشای به عشاق
بنما تو رنگ راستی
برگیر تـو زاغ باغ را
پرکن زگل فراغ را
برچین تو ابر غم را
سرمای بیش و کم را
رنگی زعشق برگیر
بگذارزعشق تصویر
روزگار پریشیست ،هرچه میدانند و میجویند و میخواهند ،میگویند و من........
آیاسکوتم را میشنوند؟؟؟
نمیدانم!
و هم اینجاست که سنگینی و خستگی ،دلتنگی و التهاب ،تشویش ونگرانی و درد وبیماری دراین سکوت گوش خراش ،دراین سکوت ویرانگر ،دراین صدای نا آرام ودراین صدای بیصدا رخ مینماید .
و مرغهای خوش سانس در عروسی .
خر میشه خرس.
فکر میکنه همیشه همه جا شبه .
به خانمها عادتا"مبادرت به کلاهبرداری میکند .
عیــــــــد مبــــــــارکت.
ذره ذره میشود گرمای بیمار جان بسر
لنگ لنگان ای رفیقان میرسد پائیز دهر
سبزه ودشت ودمن جالیزو خرمن راببین
کم کمک همرنگ زر ظاهر شوند و باثمر
چراامشب ،شبم همرنگ شبهای دگر نیست
چرا که دل ،دلم همجنس دلهای دگر نیست
چرا هردم ، هــزاران آروزیم بـاشـه درپـیش
چرا هربار، بمـیرد آرزوم درنـطفـه خـویـش
چرا یکبار،خنده من برلبانم ماندنی نیسـت
چرادرلب ،همه اصرارعالم گفتنی نیسـت
چرا بایـد ، شنفـت ازایـن وآن زور آزمـایی
چرا ناگـه ، ببایـد دیـد ش از یـاران جـدایی
چرادردل ،بگوجاناشکیب وبردبـاری نیست
چرا دردل،به یکدم هم امیدوکامیابی نیست
چرا ازدل ، ببایـست نـاله هـاکـرد از زمـانه
چرا بـر دل ، بمانـد کهـنه زخـمی جاودانه
چرابرمن،کنون لطفی زدوستانم روا نیست
چرا مارا، محبت در جهان زود آشنا نیست .
ترا عزیز، به نام خواستم و به جان دل بستم
زدوری تو، زجان گسـستم و دل بشکـستم
بیـا کـه زمـانـه مــرا زتـو جـدا نتـوان کـرد
مـرو کـه دل شـکستـه را رهـانبـایـد کـرد
نفس کشیدن یادشان نمیره.
گفتن از نان ونمک آسان است ، ولی
خوردن نان به تاوان جان است ،بـلی
تو به پاش دانه به دانه نمکی را،هردم
تاکـه شـاید کنـی شـاد به یکــدم ،دلـینـیازی به کشیدن کـبریت نیـسـت .
همچو بره رام رامم هنوز
تــوی دلــتنگی و غـــــــم
در پی جرعه جامم هنـوز
دست وپا بسته بهر سو نگرم
تـا بـدانی توی دامم هنـوز
اشک غم میچکد از هر مژه ام
سینه ام چشمه و من تشنه بکامم هنوز
و قتی ا مید ش را از دست داد
از آرزو هایش استفاده کرد .
