چکمه

ما سه برادرو دو خواهر بودیم از بضاعت روزگار قطعه زمین کوچکی با یک گاو شیرده داشتیم که تکافوی زندگی مارا نمیکرد پدر،  من و دوبرادر  بعد از فراغت از کار مزرعه خودمان بسختی در مزارع دیگران کار گری میکردیم و روزگار میگذراندیم تا اینکه پدر بیمار شد ناچارا زمین را برای معالجه وی فروختیم اما بعد از ششماه دربستر بیماری دار فانی را وداع گفت سال بعد از فوت پدر با خواستگاری که برای خواهربزرگتر آمده بود مجبور شدیم گاو را هم بفروشیم وبا مختصر عروسی که بر پا کردیم اورا به خانه بخت بفرستیم کم کم عرصه زندگی با خشکسالی که پیش رو داشتیم وکاهش شدید تقاضای کار گر بر همه ما تنگ شده بود یک روز صبح همینکه از خواب بیدارشدم برای صبحانه حتی لقمه نانی هم در بساط نداشتیم من به مادرم گفتم که به روستای مجاور میروم بلکه کاری دست و پا کنم تایک خرج خور هم درخانه کم شود مادر دوری فرزندش را بر گرسنگی اش ترجیح داد و گفت برو پسرم ولی مواظب خودت باش وزود زود بما سربزن .

کمی آب خوردم و براه افتادم باتمام قدرت براه خود ادامه دادم وقبل از غروب آفتاب خود را به روستای مجاور رساندم اطراف خانه ها از پرچین و بوته تمشک محاصره شده بود تنها یک خانه بود که دیوار های سنگی و دروازه بزرگ چوبی داشت بطرفش رفتم وقتی درب زدم دختر جوان و زیبایی درب را بروی من باز کرد شرح حالم را که گفتم بمن گفت همینجابمان تا به پدرم اطلاع بدم چند لحظه بعد مرد میانسال و خوش چهره ای ازبالای سکوی خانه مرا بسوی خود خواند قبل از هرچیز به دخترش گفت مقداری غذا برایم آماده کند سپس ازمن خواست که علت آمدنش را از دهن خودم بشنود که من شروع به صحبت کردم وگفتم که از روستای مجاور غربی برای کار آمدم درحین گفتگو دختر سفره کوچکی جلوی من پهن کرد و مقداری نان و پنیر و نیمروی تخم مرغ گذاشت که من با ولع تمام خوردم سپس ادامه دادم همینکه شکمم را سیر کنید هرکاری باشد انجام میدهم مرد بلا فاصله ازمن خواست که یکی ازانباریها که وسایل کمتری داشت را کاملا تخلیه کنم واز دخترش خواست که لحاف و تشک ومتکای کار گر قبلی را که رفته بود بمن بدهد .

شب را درحالیکه بفکر شکم گرسنه مادر و خواهر وبرادرانم بودم باشکمی سیر خوابیدم

ازفردای آنروز هر صبح مه جبین غذای روزانه را دربقچه ای پیچیده بمن میداد ومن به مزرعه میرفتم وباتمام قدرت وعلاقه درمزرعه کار میکردم .

بمرورعلاقه مه جبین که اولین فرزند از سه فرزند خانواده وهمگی دختر بودند بمن بیشتر میشد اما حرفی نمیزد ومن هم  به هیچ وجه بخودم اجازه نمیدادم درجایی که نمک میخورم نمکدان بشکنم تا اینکه 6ماه بعد دلم برای دیدار خانواده ام تنگ شد تصمیم گرفتم که برای همیشه  به روستای خودم بر گردم

همینکه درتراس خانه نشسته بودم ورفتنم را با پدر مه جبین درمیان گذاشتم مه جبین با سینی چای وارد شد وباشنیدن صحبتهای من سینی از دستش افتاد ومن متوجه علاقه وافرش شدم .

صبح قبل از حرکت مه جبین برایم صبحانه آورد اما اشک در چشمانش حلقه زده بود این بار بخود اجازه دادم که بگویم اگر ازرفتنم ناراحتی من بخاطر تو برمیگردم ناگهان اشکش را بادستش پاک کرد و لبخند زد وموقع رفتن تا دم در مرا همراهی نمود .

من قبل از حرکت بسوی روستای خودمان بسمت شهر کوچکی که دوساعت راه فاصله بود رفتم وبا دستمزدی که غیر از خورد و خوراک پدر مه جبین داده بود برای خودم ،مادر وخواهرم چکمه وکفش لاستیکی ومختصری هم برای برادرانم سوغاتی خریدم ودوباره برگشتم

پاسی از شب گذشته بود که به خانه رسیدم خانواده با خوشحالی دور هم نشستیم و از هردری سخن گفتیم واینکه روز گاراشان هیچ تغییری نکرده بود و تعریفی نداشت .

هنگام خوابیدن من کنار شومینه بدون دود کشی که مرسوم بود (آنوقتها هنوز بخاری هیزمی درنیامده بود )و در داخل اطاق کنار دیوار داشتیم وشعله هایش زبانه میکشید چکمه خود را کنارم گذاشتم و خوابیدم صبح که با ذوق و شوق فراوان از داشتن وپوشیدن چکمه که در روستا هنوز پوشیدن کفش باب نبود وکسی نداشت از خواب بیدار شدم ودرکمال حیرت متوجه شدم که یک پای چکمه بداخل آتش افتاده و از بین رفته است .

غمگین و ناراحت مختصر پول باقیمانده را برای خرجی به مادرم دادم ودو باره بسوی مه جبین برگشتم ،

دراین زمان علی گفت پدر بزرگ پس چرا با مه جبین ازدواج نکردی ؟

گفتم ، سال بعد باوی ازدواج کردم وشمسی مادر بزرگت همون مه جبین است چون روشنایی و امید را بخانه مان آورده بود بنا به خواست مادرم ازهمان ابتدای ورود به روستا مان اورا شمسی صدا میزنیم.