شوخی با طعم حماقت

دو روز است که پیرمرد دربستر زمین گیر شده و فرزندان ونوه هایش کوچک وبزرگ بدورش جمع میشوند تاهمدم واپسین روزهای زندگیش باشند او باهمه کهولت سن که درنودمین سال زندگیش دارد چیزی از آلزایمر نمیداند و بحمد ا... ازحافظه خوبی برخوردار است ونسیان درحافظه اش جایی ندارد هرچند که نسوان در زندگیش جایگاه مناسبی داشت وآخرین وچهارمین زنش سال گذشته دارفانی را وداع گفتند ، پیرمرد درحالیکه پسر بزرگ وکوچکترین دخترش باچند تن از نوه ها بدورش نشسته بودند آه عمیقی کشید و درحالیکه به سقف مینگریست گفت من زندگی دشواری داشتم واکنون که برای سفر به دیار باقی آماده میشوم آینده را برای خود دشوار تر می بینم ، دراین وقت فرزند بزرگش ناگهان به وسط حرفش دوید و گفت پدرجان تو که زندگی خوبی داشتی همه اهل محل ازتو راضی بودند و بتو احترام میگذاشتند مگر اینکه ازما ناراضی باشی ؟

پیرمرد دستش را بسوی صورتش برد و اشکش را که درچشمش حلقه زده بود پاک کردو گفت من ازهمه شما واهل محل راضی و خشنودم وهیچ مشکلی نداشته ام بجز یک اشتباه که ازجوانی تاکنون برزندگی ام سایه افکنده ومیترسم باهمه قدمهایی که برای جبران اشتباهم برداشتم دراون دنیاهم وضعیت تیره تری داشته باشم،

 اوبا صدایی لرزان ادامه داد درجوانی دوستی داشتم بنام تقی که از برادر بهم نزدیکتر بودیم درمزرعه باهم کار میکردیم و دربیرون هم بازی بودیم طوری که همة اهل محل به اینهمه صمیمیت ما قبطه میخوردند ، ما دریکسال ازدواج کردیم وبیشتر اوقات خصوصا شبها شام ویا شب نشینی خانه یکدیگر می رفتیم تا آنکه 65 سال پیش درست 5روز مانده بود به تابستان شبی تقی به تنهایی به خانه ما آمد وقتی پاسی از شب گذشت و بقصد رفتن به منزلش خانه مارا ترک کرد درمسیر راه او میبایستی ازراه باریکی که از وسط قبرستانی میگذشت و در این فصل سال پوشیده ازگیاه آقطی باساقه های بلند است وگاها به ارتفاع دومتر میرسیدند عبور کند ، من ناگهان شوخ طبعی احمقانه ام گل کرد وبا سرعت ازراه  دیگری خود را به قبرستان ودرمسیر ش قرار دادم همینکه او آواز خوان بمن نزدیک شد چادر نماز سفید همسرم را که باخود آورده بودم بسرم کردم و ازلابلای بوته های آقطی چون شبحی به جلویش پریدم که اورا بتر سانم ، او دریک لحظه بدون آنکه چیزی بگویدتوقف کرد و بعد به زمین افتاد ومن هرچه سعی کردم باو بفهمانم که من احمد دوستش هستم وبا وی شوخی کردم فایده ای نداشت ومن درمیان ترس و نومیدی به خانه برگشتم صبح فردا اورا درهمان محل که افتاده بود با تمام خوشی های زندگی من یکجا دفن کردند وبخاطر حماقتی که کردم هیچوقت آرامشی درخود احساس نکردم .