دل ریزه
سالهای آزگاریه که خواب خوش از گلویم پائین نرفته ،
عمریه حتی یکبار نتونستم سر بر لیوان راحت بگذارم ،
روزهاست که خواب به چشمانم نیامده ،
شبها هم ازدست خواب آسایش ندارم ،
فقط هربار که دنیارو آب برد مراهم خواب برد تا برگردم خواب هم
رفت ،
کلی خسته شدم ولی خوشبختانه خواب هم که رفت ،
رفت تو چشم رقیب البته کورش نکرد ،
ولی خب سبب شد رقیب نتونه مدتی یواشکی مارا بپاد ،
هروقت هم دزدکی مرا خواب ببره خواب شیرین میبینم
که دست فرهاد رو گرفته داره میبره خرید وقتی هم تو خواب
کابوس میبینم ،کاووس ابن وشمگیر میگه لیلی ازدیوانگی مجنون
داره بشکن میزنه ،
خلاصه خواب هم شده برای ما مایه درد سر قرص هم که میخورم
بیشتر ناراحت میشه میگه من پیتزا میخوام ،
منم دیگه نمیدونم چکار کنم !!.![]()
![]()


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 20:7 توسط منوچهر
|
بنام و یاد و خواست خدا