آرزو فروش

برگهای رنگین پائیزی اطرافش را چون قالی کاشان مفروش وسایه درخت  هم چون دیهیم پادشاهی برسرش افراشته بود و او چنان به درخت تکیه داده که پادشاه هفت اقلیم هرگز چنین تکیه ای بر اورنگ پادشاهی خود نداده است

 نگاهش به خبابان است  و رهروان را از زن و مرد چون فرماندهان نظامی که پیشاپیش یکانهای خود در پیشگاه ملوکانه رژه میروند سان میبیند

 اما فقر درتارو پود وجودش موج میزند و دل درگرو وضعیت اسف بار بچه های خود دارد

او که آبرویش را آرزوی دیگران می بیند گهگاه با صدای گرفته میگوید:

 آرزو فروشم ،آرزو میفروشم                     

آی خانم آی آقا

آروزهای خوبی برایتان دارم

آرزو مبفروشم

 آی خانم  لطفا" ی آرزو ازمن بخرید

 آی آقا لط......

آرزو میف.......