دل ریزه
آرزو فروش
برگهای رنگین پائیزی اطرافش را چون قالی کاشان مفروش وسایه درخت هم چون دیهیم پادشاهی برسرش افراشته بود و او چنان به درخت تکیه داده که پادشاه هفت اقلیم هرگز چنین تکیه ای بر اورنگ پادشاهی خود نداده است
نگاهش به خبابان است و رهروان را از زن و مرد چون فرماندهان نظامی که پیشاپیش یکانهای خود در پیشگاه ملوکانه رژه میروند سان میبیند
اما فقر درتارو پود وجودش موج میزند و دل درگرو وضعیت اسف بار بچه های خود دارد
او که آبرویش را آرزوی دیگران می بیند گهگاه با صدای گرفته میگوید:
آرزو فروشم ،آرزو میفروشم
آی خانم آی آقا
آروزهای خوبی برایتان دارم
آرزو مبفروشم
آی خانم لطفا" ی آرزو ازمن بخرید
آی آقا لط......
آرزو میف.......
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:22 توسط منوچهر
|
بنام و یاد و خواست خدا